بـه دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بـوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمـت همه ساله مِی پرسـتی کن
سه ماه مِیخور و نُه ماه پارسا میباش
چو پیر سالک عشقت به مِی حواله کند
بنوش و منتظر رحـمت خدا می باش
رسول خدا (صلی اللـه علیه و آله و سلم) فرمود: در روزگارتان، از سوی پروردگار،
به سمت شما نسیمهاییست. بکوشید که خود را در معرض آنها قرار دهید و از آنها روی نگردانید.
پیشنوشت: انشاءاللـه، از روز اول ماه رجب، در حرم حضرت علیّبن موسی الرضا علیه السلام نائبالزیاره خواهم بود. واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
پیشنوشت2: یک این الرّجبیون دیگر!
پیشنوشت3: خسته و بیحال نشسته بودم و دیوان لسانالغیب مقابلم بود. نیت کردم که مشهد بروم یا نه؟! گفتم یا علیبنموسی الرضا! بیام؟! دیوان رو باز کردم. اومد که: به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم/ بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم!
پیشنوشت4: «هوالکاتب!»: پینوشتمان را پس و پیش نوشت!
روز جمعه، احتمالا روز اول ماه مبارک رجب خواهد بود. در طول یکسال قمَری، سه ماه رجب، شعبان و رمضان از دیگر ماههای سال متمایزند، و از بین این سه ماه، شاید بتوان ماه رجب فیض عجیبی دارد. ماه رمضان، ضیافت عمومی خداست، اما در رجب، فقط عدهای برگزیده میشوند و در این مهمانی، از دوماه قبل حضور پیدا میکنند.
سال گذشته چند شب مانده به ماه رجب، از طریق یکی از دوستان، برگهی دستورات سلوکیای که مرحوم حضرت آیت اللـه سید علی قاضی طباطبایی برای ماه رجب، به عموم توصیه میکردهاند را ـکه با اضافات مرحوم علامه طهرانی بودـ به دست آوردم. حالا که ماه رجب نزدیک است، بد ندیدم مقداری از این دستورات را اینجا ذکر کنم. لازم است این را هم بگویم این اعمال را در حد امکان باید انجام داد، هر کسی که نمیتواند هر روز را روزه بگیرد، مثلاً 5 روز بگیرد؛ خلاصه به حسب استعداد عمل کند. اگر از دستورات استفاده کردید، دعا کنید خداوند توفیق انجام این اعمال را به من هم عطا کند.
ادامه مطلب...
هزار مرتبه شستم دهان به مشک و گلاب
هنوز نام تو بردن کمال بیادبی است!
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
اول: شاید ساعت از یکِ نیمهشب گذشته بود که در حجرهی یکی از دوستان، سه نفری به طرز فجیعی در حال درس خواندن بودیم! از محیط مدرسه صدایی به گوش نمیرسید... سکوت بود و سکوت. هادی و حسین در حال خودشان بودند و کتاب میخواندند. من هم بالشی زیر دستانم گذاشته بودم، و در حالت لمیده درس میخواندم. در همین حال بودیم که رعد و برقی آسمان را لحظهای روشن کرد و بعد از چند لحظه صدای بارش باران بلند شد. از بالکن نگاهی به بیرون انداختم و گفتم:«میگن دعا زیر بارون مستجابه. پاشید!» این دونفر هم که انگار منتظر بهانهای برای درس نخواندن بودند، از جا پریدند و دنبالم آمدند! در بالکن ایستادیم... دستم را گرفتم زیر قطرات باران... هرکدام درشتتر از یک بند انگشت بودند. شادیمان به دقیقه نکشیده بود که باران قطع شد و هادی با گفتن ِ «بریم تو»، ما را به داخل حجره کشاند. حسین و هادی دوباره نشستند و کتابهایشان را دست گرفتند. من کنار بالشم ایستادم و با نگاه گشتم... کتابم نبود! اول گفتم نکند با خودم بردمش سمت بالکن؛ اما آنجا هم نبود!
خیلی عجیب بود. فاصلهی درب حجره با کتابِ من و موقعیت بالکن به جایی که من نشسته بودم و به درب حجره، طوری بود که به هیچوجه نمیتوانستیم احتمال بدهیم کسی از بیرون حجره آمده و کتاب را برداشته باشد. علاوه بر این، تمام مدرسه خواب بودند، یعنی چه کسی میتوانست باشد؟! خب... در همچین مواقعی دوستان نزدیک در معرض اتهاماند! گفتم:
ـ اذیت نکنید! شب امتحانه و هیچی نخوندم. بدید ببینم کتابمو!
ـ مثل اینکه خُل شدی! تو از ما دوتا دیرتر اومدی به بالکن و زودتر برگشتی. ما عَمَلاً نمیتونستیم چیزی رو جابجا کنیم.
تقریباً بیست دقیقهای کلّ حجره را زیر و رو کردیم، اما خبری از کتاب نبود! شنیده بودم مدرسهمان جن دارد... اما باور نمیکردم! واقعا موقعیت طوری بود که انگار یک «خرق عادت» در میان است. بیاختیار گفتم:«پس جن بوده؟!» یک مقداری که فکر کردیم، به همین نتیجه رسیدیم! همه چیز دیده بودیم، جز جن کتابخوان، که الحمدلله دیدیم!
دوم: یکی از دوستان تعریف میکرد که سال گذشته، در شب ولادتی، او و رفیقش فقط در مدرسه بودهاند... و او دیده بود که دوستش چطور با سیلی خوردن از یک جن، از خواب پریده بود! میگفت تقریباً ساعت یک نیمه شب بود که جنّ اول (!) به دوستم سیلی زد. تا چهار صبح از ترس نخوابیدیم! ساعت چهار، دیگر از بیخوابی کلافه شدم، دشنامی به جمیع جنیان دادم، هنوز حرفم تمام نشده بود، که در مقابل چشمان متعجب رفیقم، دستی همچنان به صورتم سیلی زد، که تا یک ساعت فقط صدای ویز ویز میشنیدم!
سوم: اینها همه به کنار... یک شب کمتر از دوساعت به اذان صبح مانده بود... از حجره برای کاری بیرون آمدم. مدرسه سکوت مطلق بود و تمامی چراغها خاموش بود. از پلههای طبقهی دوم که داشتم پایین میآمدم، به خاطر تاریکی مطلق، با پاهایم پلهها را لمس میکردم و مثل کورها پایین میآمدم! در حین پایین آمدنم دیدم یک شیء گردی دارد از پلّهها بالا میآید. اگر بخواهم خوب توصیفش کرده باشم باید بگویم چیزی بود شبیه یک صورت، اما صورت سفیدی که در سیاهی محیط محو شده بود؛ اجزایش قابل تشخیص نبود و انگار جسمی نداشت، و فقط صورت بود! اول فکر کردم خیالاتی شدهام، اما لحظهای که میان راهپلهها ایستادم، دیدم او دارد به طرف بالای پلهها میآید! من هم دیدم راه فراری نیست و باید خیلی خونسرد برخورد کنم! پس خیلی ریلکس به سمت پایین پلهها دوباره قدم برداشتم! من پایین میآمدم، او بالا میآمد! هرچه به هم نزدیکتر میشدیم، از وضوح چهرهاش کم میشد. تا اینکه به هم رسیدیم... همینطور که او بالا میآمد و من پایین میرفتم، بدون هیچ مکثی، از میان جسم من رد شد و از پلهها بالا رفت!
پینوشت1: با گذشت بیش از ده روز، هنوز کتابم پیدا نشده ـ یا توسط اجنّه باز گردانده نشده ـ است! حیف شد... جلدش زرکوب بود!
پینوشت2: نمیخواستم اینها را بگویم، اما چون در پست قبل گفته بودم، مجبور شدم بنویسم. ضمن اینکه دقیقاً نمیتوان تمام اتفاقات اینچنینی را گردن اجنّه انداخت. یکیدوسال پیش، نیمههای شب، بین خواب و بیداری، موجود قد کوتاهی را دیدم که به سرعت به سمت من آمد و با لگد به پهلویم کوبید و با عتاب گفت:«پاشو نماز صبح بخون!!!» وقتی از جا پریدم، صدای اذان حرم حضرت معصومه سلام اللـه علیها میآمد. حالا نمیدانم این مورد آخری جن بود یا نه، ولی خدایش خیر دهد، ما را برای نماز بیدار کرد!
پینوشت3: ارتباط گرفتن با جن، در روایات نهی شده است. ضمن اینکه برخلاف تصور عموم، جن، فکر میکند، انتخاب میکند و تصمیم میگیرد(بنا بر مفاد کریمهی: قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَبا). و بازهم برخلاف باورهای جوامع انسانی، قدرت تَصَرّفِ نوع جن، بسیار ضعیفتر از قدرت نوع بشر است. اما قدرتِ عمل بر فوق عادت و طبیعتِ «عالم ماده»ی جن، به علت شاکلهی خلقتش، بالفعل و شکوفاست؛ و قدرت انسان در این زمینه، بالقوّه و قابل پرورش است.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
«... در هر روز، میلیاردها اسپرم تولید میشود و از این میلیارد میلیارد، تعداد زیادی هدر میروند. از میان این نطفهها، تعدادی هم منعقد میشوند و به مرحلهی تبدیل به جنین میرسند.
از بین جنینهای تشکیل شده؛ بسیاری به دلایل مختلف سقط میگردند؛ و الباقی به دنیا میآیند. البته نوزادان به دنیا پاگذاشته همه سالم نیستند! بسیاری تا آخر عمر با بیماریهای مختلف دست و پنجه نرم میکنند؛ یا اینکه در همان ابتدای زندگی از دنیا میروند.
از میان افرادی که سالم پا به اجتماع میگذارند، اکثراً فراموش میکنند از کجا، در کجا، و سوی کجایند... اما عدهای هم متوجه این مطلب میشوند که خبرهایی هست!
خب... در میان آنهایی که «توحید» را حس میکنند، همه موفق به کسب مطالب نمیشوند... بسیاری در پیدا کردن دین و روش درست، متحیر میمانند و راه را غلط طی میکنند. از میان کسانی هم که به لُبّ مطلب میرسند، اکثراً توفیق عمل به این «الهیات» را پیدا نمیکنند؛ و تنها افراد کمی هستند که مردانه جلو میروند و به مقصود میرسند...»
این همه نوشتم که به اینجا برسم: دستهی آخر، چند درصد کلّ این چرخه را تشکیل میدهند؟! ما در کدام مرحلهایم؟! آیا حقیقتِ دین به دستمان رسیده است؟ فرض میگیریم که حقیقت در دست ماست؛ چقدر به عمل بر حقیقت تصمیم داریم؟!
پینوشت1: وقتی به مطلب بالا فکر میکردم، یاد این روایت افتادم: (واقعا عجیب و تامل برانگیز است) از امام محمدباقر علیه السلام پرسیدند ظهور شما اهلبیت چه وقت خواهد بود؟ حضرت فرمودند:«هیهات! هیهات! لایکون فرجنا حتّی تغربلوا، ثمّ تغربلوا، ثمّ تغربلوا، حتّی یذهب الکدر و یبقی الصّفو.» هیهات، هیهات! فرج ما انجام نخواهد شد تا وقتی که غربال شوید، سپس غربال شوید، سپس غربال شوید؛ تا این که ناخالصیها از بین برود و صفا باقی بماند. (بحار/52/113)
پینوشت2: دیشب به خیال اینکه نیمهی شب است؛ مشغول درس خواندن بودم... اما با شنیدن صدای مناجات سحر مدرسه، متوجه شدم شش ساعت است «ظاهراً» مشغول مطالعهام! با وجود اینکه شب گذشته را نخوابیدهام ولی نمیدانم حالا چرا خوابم نمیآید!
پینوشت3: از راههای نقلی، عقلی، علمی، عملی و شهودی(!) بر من ثابت شد که مدرسهی علمیهمان، جن دارد! یادم باشد داستان شب گذشته را برای یک پست کنار بگذارم.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
حساب مردم بسیار نزدیک شد و حال آنکه مردم در غفلتی اعراض کنندهاند(1) هیچ پندی از جانب پروردگار برای این مردم غافل نیامد، مگر آنکه شنیدند و به بازی گرفتند ـ یا باز به لهو و لعب پرداختند ـ .
(2)
دیشب، قبل از خواب، قصد کردم کمی قرآن بخوانم. قرآن را به نیت سورهی واقعه باز کردم، که یکباره سورهی انبیاء باز شد و آیهی اولش نظرم را جلب کرد. چه بسا بارها این آیه را دیده بودم، اما انگار این بار معنای دیگری را متوجه میشدم و برایم تازگی داشت. «حساب مردم بسیار نزدیک شد؛ حال آنکه آنان در غفلتند...»
خجالت کشیدم... از تو، امام زمانم، و از خودم...! تو بیهودهام نیافریدی؛ آفریدیام تا اوج بگیرم و به آسمان برسم... ولی من در همین عالم ادنی گیر افتادم... در دنیا ماندم و به آخرتم فکر نکردم... (پربستهی نفسم که زمینگیر نشستم/ من فکر پریدن به سماوات نکردم!) و ای کاش فقط از آخرت «غافل» بودم... من در بحار معاصی غرق شدم! (از خاطر آشفته و قلب کدر خویش/ با اشک سحر دفع بلیّات نکردم)
گاهی اوقات فکر میکنم اصلاً فراموشم شده «که» هستم! فراموش میکنم زکجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود... فراموش میکنم بندهی توام! به همهکس دل میبندم و به همه چیز توجه دارم، جز تو. (بر هرچه دلم خواست بر آن فخر نمودم/ بر بندگیات هیچ مباهات نکردم!)
از نگاه امام زمانم حیا نکردم... میدانستم که او ناظر عالم وجود است؛ اما در پیشگاهش... («یا فاطمه»ـسلام اللـه علیهاـگفتم، به گنه روی نمودم/ شرم از نِگه مادر سادات نکردم!)
پینوشت1: دلم برای ماه رمضان یکذره شده! (گفتم مَه غفران که رسد، توبه نمایم/رمضان آمد و من روی به میقات نکردم)
پینوشت2: رسول اکرم ـصلی اللـه علیه و آله و سلّمـ فرمود: به حساب خود برسید، قبل از آنکه به حسابتان برسند.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
درون سینهام غوغاست امروز
عجب هنگامهای برپاست امروز
لطافت از کلامم رخت بسته
و تندیدر سخن پیداست امروز!
مجلهی حوزه در شماره 141، با «آیت اللـه محمد واعظ زاده خراسانی» مصاحبه کرده است. موضوع مصاحبه در رابطه روشنفکری حوزه است. ایشان در پاسخ به یکی از سؤالات، راههای سوق دادن حوزه به سمت روشن فکری را بیان کردهاند. ده راه حل را نام میبرند، و میرسند به یازدهمی:
«11.سفر به کشورهای اسلامی: بهترین کار برای سفر به کشورهای اسلامی است. مسافرت به کشورهای مهم اسلامی، مانند حرمین شریفین، قاهره، سوریه، لبنان، مغرب، الجزایر، آندلس (اسپانیا) و... این کار ذهن انسان را باز میکند. در دنیای اسلام چیزهایی از نزدیک میبیند که ذهنیتاش را نسبت به اسلام و مسلمین عوض میکند.
برای مثال، وقتی به اسپانیا سفر میکنیم و آن مظاهر اسلامی را در آنجا مشاهده میکنیم، ذهنمان به این نکته معطوف میشود که همین بنیامیه از آخر سدهی اول و اول سدهی دوم هجری رفتند و آنجا را فتح کردند و بالاترین تمدن اسلامی را در آنجا به وجود آوردند. بعضی از آثار مهم آنان هنوز باقی است... ... ... در این مسجد آیات قرآن با خط ثلث به قدری زیبا نوشته شده که انسان حیرت میکند... ... ... اینها جلوههای تمدن اسلامی و مفاخر برای تمام مسلمانان است. این آثار، ما را متوجه این نکته میکند که آنان چگونه موفق شدند اسلام را از محیطی محدود، خارج کنند و با فتح دروازههای اروپا و گسترش علم و تمدن اسلامی، به اروپاییها الهام بخشند.... .... کسانی که این فتوحات را نادیده میگیرند، به نظر آنان اگر اینها اسلام نیست، پس اسلام چه چیزی است؟
به هر حال ما باید فکرمان را از دایرهی تشیع توسعه بدهیم و اسلام را وسیع بدانیم. تا این را باور نکنیم، نمیتوانیم روشنفکر اسلامی و حوزوی باشیم...»
میخواهم بگویم:
جناب آیت اللـه خراسانی!
1. شما از کجا چنین برداشتی کردهاید که «بهترین» راه روشنفکری حوزه سفر به کشورهای خارجی است؟ طبق آمارهای غیر رسمی، پنجاه شصت هزار طلبه داریم. حالا اینها را بفرستیم خارج از کشور تا روشن فکر شوند؟! عجب! و طبق اعتراف خودتان شهید مطهری نماد روشنفکریست. آیا او هم به کشورهای مذکور شما سفر داشت؟
2. فکر میکنم منظورتان از کشورهای (!) حرمین شریفین و قاهره، به ترتیب: عربستان و مصر باید باشد!
3. تعجب میکنم از شما که کشور اسپانیا را جزو کشورهای اسلامی حساب کردهاید! با توجه به اینکه خیلی کشورها را از قلم انداختهاید، اما آندلسی را وارد لیست کردهاید که جمعیت مسلمانانش چند هزار در برابر چهل میلیون است!
4. «ذهنیتش را نسبت به اسلام عوض میکند» یعنی چه؟! یعنی دیدن مساجد به ما میفهماند دین طور دیگری بود و ما طور دیگری فهمیده بودیم؟! این حرف شما که ذهنیتش را نسبت به مسلمانان عوض میکند؛ این تا حدودی قابل قبول است. اما منظورتان از ذهنیت ما نسبت به اسلام چیست؟ مگر ما چه ذهنیتی داریم؟
5. یا للعجب! مگر تمدن اسلامی فقط و فقط ساختمان سازیست؟ اصلا باید به این مسئله پرداخته شود که اصولاً تمدن یعنی چه! آیا صِرف دانایی علوم ماده تمدن حساب میشود؟ یا این که درک و فهم عمومی مردم نسبت به مسائل بالاتر از این، تمدن است؟ اگر ما بخواهیم ساختمان سازی را معیار تمدن قرار دهیم، فرعون از همهمان متمدّنتر است!
6. اینکه مساجد زیبا ارزش دیدن دارند، جای خود؛ اما آیا آنچه بنیامیّه ساخت، سبب افتخار ماست؟ مثل اینکه شما فراموش کردهاید همین بنیامیه بود که یزید را عَلَم کرد و او هم چه جنایاتی را مرتکب شد. شخص میمون بازی که از زنای با محارم اِبایی ندارد، میشود مبلّغ تمدن اسلامی؟! مثل اینکه فراموش کردهاید وقتی به مدینه حمله کرد، ناموس مدینه را بر سپاهیانش حلال گذاشت؛ و مدتی بعدِ این حملهی وحشیانه، چند هزار کودک حرامزاده به دنیا آمدند!
7. درست است که اصل عمل گسترش اسلام و فتح کشورها کار خوبیست، اما هرچقدر هم که خوب باشد، در برابر ظلم بر ائمه اصلا به چشم نمیآید. مثل این میماند که کسی پدر خانوادهای را به قتل برساند، و بعد غذایی لذیذ به فرزندانش بدهد. آیا این که فرزندان از غذای قاتل پدرشان تعریف کنند عاقلانه است؟! مگر نه اینکه اینها قاتل پدران ما هستند؟ با توجه به مفاد حدیث «من و تو پدران این امتیم» و همچنین «همهشان نوری واحدند».
علاوه بر این؛ مگر فتوحات به دست خودِ بنی امیه انجام میپذیرفت؟ بسیاری از مردم را به زور کنار هم جمع میکردند و سپاهی تشکیل میشد! حالا یکی نداند فکر میکند خود یزید فدا کاری کرد! مگر این جملهی معروف از خود ملعونش نیست که گفت:« مرا چه باک است از اینکه سپاهیان از بیآذوقگی در حال تلف شدناند، در حالی که من کنار معشوقهام خوابیدهام!» حالا امثال این آقا میخواهند به اروپائیها تمدن الهام کنند!
8. خیلی از لطف شما ممنونم! باید بگویم من از آن عدهای هستم که فکر میکنم اینها اسلام نیست! و تعجب میکنم از جملهی بعدیتان که «اگر اینها اسلام نیست، پس اسلام چه چیزی است!» من نمیدانستم! نمیدانستم که اسلام یعنی فتوحاتی که دنبالهروندگان یزید بن معاویه به وسیله مردم بدبخت انجام میدهند؛ و نمیدانستم غیر از این اسلامی وجود ندارد!!!
9. گفتند اتحاد ملی و انسجام اسلامی؛ ما هم گفتیم چشم! اما من از این جمله، این برداشت به ذهنم نمیرسد که باید بنیامیّهی کعبه را به منجنیق بسته تایید شوند! «سوراخ دعا» کجاست؟!
10. شاید عدهای بگویند بسیاری از کشورگشاییها، بعد یزید انجام شد، یا صادر کنندگان دستور فتوحات، نیت خالصی داشتند. باید در جواب اینها گفت:«بهترین ِ حکمرانان در زمان ائمه، عمر عبدالعزیز بود. آنقدر عدل و داد را گستراند، تا به جایی رسید که فریاد میزد: آیا کسی هست که فقیر باشد، تا من کمکش کنم؟ اما کسی نبود! همین عمرعبدالعزیز وقتی از دنیا رفت، همهی مردم عزادار شدند.ولی امام صادق در موردش فرمود: یبکی علیه اهل الارض و یلعنه اهل السماء! در عزای او اهل زمین میگریند؛ اما آسمانها لعنتش میکنند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت: رفته بودم شمارهی 141 مجلهی حوزه را از سازمان تبلیغات قم بخرم، اما گفتند تمام شده. از مسئول فروشش پرسیدم:« تا حالا اینطوری این مجله فروش رفته بود؟» جواب داد:« نه بابا! معلوم نیست این دفعه چه جنجالی به پا شده، بعد اینهمه وقت که از انتشارش میگذره، یکدفعه اومدن و دارَن اینطوری میخرن!» گفتم:«این کجا چاپ میشه؟» گفت:«همینجا!» گفتم:«فعلی الاسلام السلام!»
پینوشت2: نکات ریز دیگری از این مصاحبه بود که جای پرداختن داشت؛ اما بیشتر از این مجال نیست. بهتر است خودتان مجله را ببینید تا به عمق فاجعه پی ببرید!
پینوشت3: حقیر قصد توهین به کسی را ندارم ـ و نداشتمـ. آیت اللـه واعظ زاده مطلبی را به صورت علمی مطرح کردهاند، من هم به صورت علمی ـ با سواد ناچیزم ـ پاسخ دادم؛ گرچه صدای ما به جایی نمیرسد! ضمن اینکه تقریباً برای تمامی استنادهایم مدرک دارم.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
یک سورهی فاتحه، سه توحید و هفت قدر؛ قرار همیشگی ماست. من مینشینم و برایش میخوانم؛ او هم گوش میدهد! شاید هم چیزهایی زمزمه میکند و من نمیشنوم. شخصیتش خیلی جذبم کرده است... باید بگویم: «او» اِندِش بود!
شبها که در مدرسه میمانم، وقتی خوابم نمیبرد میآیم در حیاط مدرسه و به آسمان نگاه میکنم. یاد جملهی معروفش میافتم که گفته است:«دوران جوانی که در حوزه بودم، فصل بهار، شبها را نمیخوابیدم و تا صبح درس میخواندم!»
وقتی او را با خودم مقایسه میکنم، خجالت میکشم!
پینوشت: فعلاً حوصلهی نوشتن مطلب جدی را ندارم؛ زور که نیست! پستهای ساندویچی(!) هم خوب هستند!
پینوشت2: قسمت نظرات پستهای ساندویچی، غیر فعال است.
پیتر نوشت: یک غزل زیبا از علامه یادم آمد، حیفم آمد ننویسمَش. برای خواندنش، انتهای متن را انتخاب کنید.
پیتر،ترنوشت(!): فکر نمیکردم غیرفعال کردن کامنتها، اعتراضی در بر داشته باشد! ولی مثل اینکه بعضی خیلی عصبانی شدند! مشاهدهی شعر... واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
قال علیبن موسی الرضا علیه السلام: مَن زارَ المعصومة بقُم، کَمَن زارَنی؛
هرکس فاطمهی معصومه را در قم زیارت کند، مثل کسیست که مرا زیارت کرده است.
سالها قبل، در خیابان مرعشی نجفی قم، روبروی حرم حضرت معصومه سلام اللـه علیها، مطبی بوده است. اما وجه تمایز این مطبـکه سالهاست متروکه شدهـ با سایر مطبهای پزشکی، معرفت و ذوق دکتر این مطب و موقعیت جغرافیایی آن است. این اتاق معالجهی بیماران، در طبقهی دوم یک ساختمان ساده و قدیمی، و دقیقاً روبروی «درب ساعت» حرم مطهر قرار گرفته است. و همین طبقهی دوم بودنش، باعث تسلط مطب بر بام و صحن حرم مطهر شده است. با این تفاسیری که عرض کردم، نتیجه میگیریم دکتر و بیمارانش در وقت ویزیت، میتوانستهاند حرم را از فاصلهای بسیار بسیار نزدیک ببینند. همین عوامل باعث تحریک ذوق دکتر شدهاند، که او هم بالای مطبش ـ در حالی که اشاره به حرم داردـ نوشته است:
رواق حکمت اینجا، کاخ سبط مصطفی آنجا
بشارت دردمندان را، دوا اینجا، شفا آنجا!
من وقتی این کاشیکاریها را دیدم، خیلی از نوع دیدگاه این دکتر محترم ـ که عدهای میگویند نام خانوادگیاش کاشانی بوده ـ خوشم آمد. اما ای کاش جناب کاشانی اینطور مینوشت:
رواق حکمت اینجا، کاخ سبط مصطفی آنجا
بشارت دردمندان را، دوا آنجا، شفا آنجا!

مگر نه این است که همهی هستیمان از این خانواده تامین میشود؟! مگر ما چهمان از آن کور کمتر است؟ همان که آمد و کنار عتبهی همین حرم ـ و کنار همین درب ساعت ـ سر بر زمین گذاشت و بوسه بر غبار درب حرم زد و همانجا شفا گرفت و بینا شد! به قول «درویش مصطفی» در قسمتی از «رمان من او»،(حدود صفحه 250) که میگوید:«دوا علی، شفا هم علی!» یا یک همچو چیزی!
پینوشت: دهم ربیعالثانی، وفات حضرت فاطمهی معصومه سلام اللـه علیها را خدمت دوستداران اهلبیت تسلیت عرض میکنم.
پینوشت2: یکی از پنجرههای این مطب، پشت شاخ و برگ درختان مانده بود و عکس گرفتن از آن میسر نشد! انشاءاللـه پاییز!
پینوشت3: جا دارد از همین تریبون (کدام تریبون؟!) از جناب آقای همسرا بابت گرفتن عکسها (+،+) تشکر کنم.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
برای آمدنت انتظار کافی نیست/ دعا و اشک و دلی بیقرار کافی نیست
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز/ هزار بار بیاید بهار کافی نیست
ای شمس ِ وَراءَ الحُجُب... دعایمان کن!
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
در دلم بود که آدم شوم اما نشدم/ بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم
هجرت ازخویش کنم خانه به محبوب دهم/ تا به اسماء، معلّــم شوم اما نشدم
از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق/ رسته از کوثـر و زمزم شوم اما نشدم
سر و پا گوش شوم پای به سـر هوش شوم/ کز دم گرم تو ملهم شـوم اما ...نشدم!
...
..
.
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
آن چنان مهر تو ام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود، از دل و از جان نرود
واللـه یقول الحق، و هو یهدی السبیل
لیست کل یادداشت های این وبلاگ